محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1108

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

جغد نيز آورده . كزن - [ بفتح كاف و زاى معجمه ] همان كدن مرقوم بمعنى نخست [ 1 ] . كژمازون « 1 » - [ زاى اول فارسى و دوم تازى و ميم . به وزن افلاطون ] نام داروئيست « 2 » . كذا فى نسخة الوفائى . اما - بكاف فارسى و زاى تازى - [ 2 ] آمده در يكى از نسخ و اين اصحست * كولان - در مؤيد گياهيست كه در آب رويد و از آن بوريا سازند اما اشعار بحركتش نكرده [ 3 ] . كريستن - [ بفتح كاف . به وزن نزيستن ] بمعنى غله را كوفتن . كويستيدن مثله و « 3 » بمعنى مطلق كوفتن نيز به نظر رسيده و در فرهنگ - بكاف فارسى - [ 4 ] نيز آمده . كيهان - [ بكسر ] جهان را گويند . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت « 3 » همتم بر سر كيهان خورد آب * ننگ « 4 » خشك و تر كيهان چكنم و كهان مختصر آنست [ 5 ] مثالش منوچهرى گويد : بيت « 3 » بود آن همگان را غرض و مصلحت ملك « 5 » * او را غرض و مصلحت شاه كهانست « 6 » و بمعنى خردان و كوچكان نيز آمده و به اين معنى جمع كه « 3 » باشد . كزديدن - [ بزاى معجمه . و دو دال مهمله ، به وزن برچيدن ] بمعنى پيراستن باشد . كزطرخون « 7 » - [ بفتح كاف و طاء و سكون زاى معجمه « 8 » و راى مهمله و ضم خاء ] عاقر - قرحا را گويند . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ كژتهرخون « 9 » آمده - بزاى فارسى و تاى قرشت - .

--> ( 1 ) - « س » : كژمارون . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - « س » : ننگ و . ( 5 ) - در ديوان : خويش . ( 6 ) - در ديوان : جهانست . ( 7 ) - « غ » : كژدرخون . ( 8 ) - « غ » : زاى فارسى . ( 9 ) - « الف » : كژتهرخون ؛ « س » : كژنهرخون . در برهان كژترخون است و گويد كژطرخون نيز هست . ( 1 ) يعنى نام روستا ولى در برهان معنى چيز و مخنث نيز دارد . ( 2 ) يعنى : گزمازون . اما در برهان گزمازو آورده و گزمازك بمعنى ميوهء درخت گز و گزمازك معرب جزمازج است و به عربى ثمرة الطرفا خوانند و حب الاثل همانست . ( 3 ) در برهان بفتح اول و ثانى است و بمعنى نام كوهى نيز آورده و در حاشيهء برهان بنقل از معجم البلدان شهركى پاكيزه در حدود بلاد ترك از ناحيتى به ماوراءالنهر دانسته شده است . ( 4 ) - يعنى : گويستن اما برهان ندارد گويسته را ضبط كرده است كه اسم مفعول آنست . ( 5 ) برهان گويد گيهان نيز صحيح است .